تبليغاتX
وروجک

وروجک

یک وب برای همه بچه های باحال

 

بازار برده ها ارباب حسین(ع) منو خرید

سر سفره حسین(ع) چه چیزایی به من رسید
عکس تو اندازه قاب دل من شده است
عشق تو قاطی این آب و گل من شده است
صداهای شهداء تو گوش ما هی می خونن
قافله داره میره حسینی ها جا نمونن
زندگی بی شهداء برای ما جهنمه
هرچی از هجر اونا گریه کنیم بازم کمه
چی میشه با زینبت(س) ی شب بیای هیئت ما
به خودت قسم آقا، اینجا میشه کربُبلا
به دلم آرزوی مرقد کربلا دارم
دلخوشم یه ارباب کریم و باوفا دارم
هر کی ام یا هر چی ام آقا فقط تو رو دارم
این بار رو راست میگم، من بخدا دوستت دارم
کاش می دونستی آقا که من چقدر دوستت دارم
همه شب به عشق تو سر به بیابون می ذارم
دستت رو بذار رو قلبم تا که آروم بگیرم
اگه تو نیای حسین(ع) من بخدا زود می میرم
اسم تو هرجا بیاد همون جا کربلای ماست
اینم از معجزه ارباب باوفای ماست

 

+نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت12:22توسط نگین | |

دختری با مادرش در رختخواب
درددل می کرد با چشمی پر آب
گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست
زندگی از بهر من مطلوب نیست
گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟
روی دستت باد کردم مادرم!
سن من از بیست وشش افزون شد
دل میان سینه غرق خون شد
هیچ کس مجنون این لیلا نشد
شوهری از بهر من پیدا نشد
غم میان سینه شد انباشته
بوی ترشی خانه را برداشته!
مادرش چون حرف دختش را شنفت
خنده بر لب آمدش آهسته گفت:
دخترم بخت تو هم وا می شود
غنچه ی عشقت شکوفا می شود
غصه ها را از وجودت دور کن
این همه شوهر یکی را تور کن!
گفت دختر مادر محبوب من!
ای رفیق مهربان و خوب من!
گفته ام با دوستانم بارها
من بدم می آید از این کارها
در خیابان یا میان کوچه ها
سر به زیر و با وقارم هر کجا
کی نگاهی می کنم بر یک پسر
مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟
غیر از آن روزی که گشتم همسفر
با سعیدویاسر وایضا صفر
با سه تاشان رفته بودم سینما
بگذریم از مابقی ماجرا!
یک سری هم صحبت صادق شدم
او خرم کرد آخرش عاشق شدم
یک دو ماهی یار من بود و پرید
قلب من از عشق او خیری ندید
مصطفای حاج علی اصغر شله
یک زمانی عاشق من شد،بله
بعد جعفر یار من عباس بود
البته وسواسی وحساس بود
بعد ازآن وسواسی پر ادعا
شد رفیقم خان داداش المیرا
بعد او هم عاشق مانی شدم
بعد مانی عاشق هانی شدم
بعدهانی عاشق نادر شدم
بعد نادر عاشق ناصر شدم
مادرش آمد میان حرف او
گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو!
گرچه من هم در زمان دختری
روز و شب بودم به فکر شوهری
لیک جز آن که تو را باشد پدر
دل نمی دادم به هرکس اینقدر
خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی
واقعا که پوز مادر را زدي

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت17:20توسط نگین | |

سلام به همه دوستهایی که وارد این وب میشن

این اولین روز کاری منه

دوست دارم کسایی که به این وب میان بهشون خوش بگذره و با هم دوست بشیم

مرسی از همتون

همین اول کاری هم میخوام یه آپ خوشگل بکنم

امیدوارم خوشتون بیاد:

قصه‏ی شاهزاده خانم واقعی

روزی، روزگاری، در زمان‏های قدیم، شاهزاده‏ی جوانی به فکر ازدواج با یک شاهزاده خانم افتاد، اما دلش یک شاهزاده خانم واقعی می‏خواست. به همین خاطر، برای پیدا کردن یک شاهزاده خانم واقعی، راه افتاد دور دنیا. او با دخترهای زیادی آشنا شد. شاهزاده خانم‏ها کم نبودند، اما هیچ کدام شاهزاده خانم واقعی نبودند. همیشه اشکالی وجود داشت. همیشه همه چیز آنطور که باید نبود. شاهزاده، غمگین و ناراحت و دست خالی به خانه برگشت.
مدتی گذشت تا اینکه یک شب تاریک و طوفانی که رعد و برق همه را به وحشت می‏انداخت و باران سیل‏آسا می‏بارید، کسی دروازه‏ی شهر را کوبید. پادشاه پیر رفت و در را باز کرد. پشت در یک شاهزاده خانم بود که ادعا می‏کرد یک شاهزاده خانم واقعی‏ست. اما زیر آن باران و در آن طوفان به هرچیزی شبیه بود غیر از یک شاهزاده خانم. موها و لباس‏هایش خیس شده بودند و از نوک بینی‏اش آب چکه می‏کرد. راه که می‏رفت از کفش‏هایش آب بیرون می‏ریخت. خلاصه که حسابی به هم ریخته بود، اما خودش می‏گفت یک شاهزاده خانم واقعی‏ست.
ملکه‏ی پیر با خودش فکر کرد که «خب، خواهیم دید»! اما چیزی به روی خودش نیاورد. به اتاقی رفت که شاهزاده خانم قرار بود شب آنجا بخوابد. همه‏ی رختخواب‏ها را از روی تخت بلند کرد و یک نخود آنجا گذاشت. بعد روی نخود بیست‏تا تشک پنبه‏ای پهن کرد و روی تشک‏ها بیست‏تا پتوی پر قو انداخت. شاهزاده خانم شب روی این رختخواب خوابید.
صبح، وقتی که همه بیدار شدند و از شاهزاده خانم پرسیدند شب چطور خوابیده، با ناراحتی گفت: «اوه، خیلی بد بود. تقریبن همه‏ی شب چشم به هم نگذاشتم. خدا می‏داند چی توی تخت بود که همه‏ی تنم از سفتی‏اش کبود شده. وحشتناک بود». با این جواب همه مطمئن شدند که او یک شاهزاده خانم واقعی‏ست. چون فقط یک شاهزاده خانم واقعی می‏تواند چنین پوست حساسی داشته باشد که بتواند سفتی یک نخود را از زیر بیست‏تا تشک پنبه‏ای و بیست‏تا پتوی پر قو حس کند.
شاهزاده‏ی جوان که به آرزوی داشتن یک شاهزاده خانم واقعی رسیده بود، همانجا از او خواستگاری کرد و با هم ازدواج کردند. نخودی که زیر تخت شاهزاده خانم گذاشته بودند را هم به موزه‏ی شهر بردند تا برای همیشه
آنجا بماند.

+نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت18:55توسط نگین | |